|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پروازعجب عادت خوبی است ولی حیف! تو رفتی و دیگر اثراز چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت جزعشق تودرخاطرمن من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت وپناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست...
از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من... از راه دوربه تو عشق می ورزم تا دیگراین فاصله ها را احساس نکنی... از راه دور درد دلهای خودم را به تو می گویم... و تو را در آغوش محبت های خودم می فشارم. آری از همین راه دور نیز می توان دست در دستانم بگذاری... وبا هم قدم بزنیم... به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود... خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم وهیچگاه نمی گذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود.... این فاصله ها رابا محبت وعشقم از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی... و این است برایم یک خواب عاشقونه خواب نگاه به چشمان هم، خواب با هم بودنمان آری واین است یک فاصله ی عاشقونه.... دارم از تو می نویسم عاشق باش چون این راه مقدس است وپایان راه شیرین تر از گذشته است... ای تنها بهانه برای زنده بودنم،نفس کشیدنم ای امید و آرزوی من،دنیای من،ای توفصل بهارم ،باور کنی،باور نکنی... دوستت دارم
باورت نمی شود آنشب از غرور بی بهانه ات درطنین آن سکوت جاودانه چلچراغ آسمانان شکست وتیرگی در من شکفت باورت نمی شود که من هنوز از دریغ کهنه ی نگاه آشنای تو تا حقارت غریب این نگاه سرد ازسکوت ناگهانی از بلوغ عاشقانه ی کلام تو تا رکود این سکوت تلخ پرسه می زنم باورت نمی شود... پیکر خروش من ازتب سپید آفتاب،تا سیاهی کنایه سوخت! اینک اما باورت نمی شود که من وارها ده درمیان حیرت کنون مانده با کورسویی از فانوس خاطرات دور در سیاهی شب جدائیت تکه های چلچراغ را از درون کوچه های قهر تو...فاش می کنم! من ستاره های اشتیاق را تا وصال نبض چلچراغ تا همیشه مهتاب می کنم...
خدانگهدارعزیزم،اما نمیشه باورم،توی چشام نگاه نکن،این لحظه های آخرم آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم،میرم ولی اینو بدون،چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن،نذار ازعشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تورو دوست داره یکی که از دوری تو سر به بیابون میذاره خدانگهدارعزیزم... خدانگهدارعزیزم... خدانگهدار...خدانگهدار... خدانگهدارعزیزم،دارم میرم ازاین دیار،اینجا کسی منونخواست،توهم منو تنها بذار اینجا غریب بودم ولی،هیچکی نپرسید ازکجاست،مسافرم، باید برم،گریه نکن،خدا نخواست دوسم نداشتی اما من،عادت کردم به بودنت ضعیف بودم و مردما،تورو ازم ربودنت میرم ولی بدون فقط،توئی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنو منو ازاینجا روندنم... گفتن لحظه ی آخرواسه من هنوزسواله دیدن دوباره تو فقط تو خواب وخیاله لحظه های آخرتو توی قلب من می مونه هیچکی مثل تو بلد نیس دلمو بسوزونه بدون بعد رفتن تو روز وشب واسم سیاه میدونم برنمیگردی اما باز چشام به راه جای پات به روی قلبم هنوزم تازگی داره نه،باورم نمیشه میگن که منو دوسم نداره قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم قول میدم روزی هزاربار واسه ی اشکات بمیرم قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم حالا دیگه گل خشکت ازتوتنها یادگاره منتظر به رات می مونم تا تو برگردی دوباره... باورم کن،باورم کن،که بدون تو میمیرم بی تو تنهام،خوب میدونی که تو غصه هام اسیرم به زیر خاکمو هنوز،نرفتی از خیال من غصه نخور،سیاه نپوش،گریه نکن برای من دیگه فقط آرزومه،بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو باد رفتنم بارون می باره و تورو دوباره پیشم می بینم اشک تو چشام حلقه میشه،دوباره تنها می شینم قول بده وقتی تنها میشم،بازم بیای کنارمن شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم پائیز غریب و بی رحم،اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی؟گل من دنیای من بود... خیلی وقته اینجا پرسه میزنم جای ردپاتومن نیستی و بوسه میزنم اگه حتی تو جوابمو ندی من بازم با عکس تو حرف میزنم تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوست نداره سهم اون یه عشق تازه سهم تو طناب داره پس اشکاتو نگهدار غم تو یکی دوتا نیست پل نزن روی غرورت جای اون به زیرپا نیست جای اون به زیر پا نیست...
اولین کسی که عاشقش میشی دلتومیشکنه،دومین کسی که میایدوستش داشته باشی وازتجربه قبلیت استفاده کنی،دلتو بدتر میشکونه و میذاره و میره.بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچوقت نبودی.دیگه دوستت دارم واست رنگی نداره...و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه...اینطوره که دل همه آدما میشکنه... من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پردوست.کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام.گل بگو و گل بشنووهرکسی میخواهد وهرکسی میخواهد وارد خانه پرمهروصفامان گردد،شرط وارد گشتنش شستشوی دلهاست،شرط آن یک دل بی رنگ و ریاست.بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست،تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست... گفتمش آغاز درد عشق چیست؟گفت آغازش سراسر بندگیست،گفتمش پایان آن را هم بگو:گفت پایانش همه شرمندگیست،گفتمش درمان آن را بگو:گفت درمانی ندارد،بی دواست.گفتمش یک اندکی تسکین آن،گفت:تسکینش همه سوزو فناست... من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد من که میدانم که تا سرگرم بزم ومستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان میرسد پس چرا؟پس چرا عاشق نباشم؟پس چرا عاشق نباشم؟ من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست من که میدانم عجل ناخوانده و بی دادگر سرزده می آید و راه فراری نیست نیست پس چرا؟ پس چرا عاشق نباشم؟پس چرا عاشق نباشم؟
گناهت را نمی بخشم نگاهت را نمی خواهم گل مسموم عشقت را نمی بویم دگر افسانه عشق تورا با کس نمی گویم دگرجادوی چشمانت به جانم بی اثر باشد دگر آغوش گرمت بهر من مگشای که این مجنون سرگردان ز عشقت بی خبر باشد مرا عشق دگر باشد زمانی گر تو محبوب من بی خانمان بودی کنون یاری دگر محبوب تر باشد چه شبها بی تو دردریای غمها غوطه ور گشتم چه شبها با خیالت از دو عالم بی خبر گشتم به دنبال تو من آواره بر هرکوی و در گشتم به امید وفایت هر زمان آشفته تر گشتم نگاه گاه گاه تو فرار از من ربود آخر ولی افسوس عهدم را شکستی بی وفا اما چه زود آخر...!!! تو جانم را به سوزوسازغمها آشنا کردی تو اول بار آغوش محبت بهر این بیچاره وا کردی به طوفان بلا خود را رها کردی نگاهت رنگ عشق ومهربانی داشت دریغ از آن همه افسانه های تو دریغ از آن همه شوقی که افکندم به پای تو شکستی عهد عشق آسمانی را گل بی بوی عشقت را به دست دیگری دادی که اونیز همچومن شود بیمار عشق تو ندانستی که هرگز عاشقی چون من نخواهی داشت ندانستی که هرگز دیگری چون من برایت سر نخواهد داد «اگر یار جدیدت سیم و زر دارد» «اگر الماس و یاقوت و گوهر دارد» «اگر او زیور از من بیشتر دارد» بدان! الماس شوق من بدان! رخسار زرد من بسی از گنج هایش قیمتی ارزنده تر دارد تو گر عشق مرا این سان به بار نیستی دادی تو گر ویرانه کردی آشیانم را تو گر نشنیدی آواز فغانم را تو گر دادی به طوفان جسم وجانم را بدان! من هم دگر در آرزوی بوسه ای جان را نمی بخشم نگاهت را نمی جویم دگر افسانه عشق تو را با کس نمی گویم اگر عمری وفا کردم ...پشیمانم دلم را گربه عشقت آشنا کردم ...پشیمانم تو را دیگر رها کردم پشیمانم،پشیمانم...
تو به من خندیدی و ندانستی که من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کر نگاه سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی... هنوز سالهاست خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت... نمبدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را...
سیب سرخی را به من بخشید ورفت
ساقه ی سبز دلم را چید ورفت عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید ورفت... دیروز بایه دسته گل اومده بود به دیدنم،با یه نگاه مهربون،همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکرد،بهم گفت که دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش میکردم،وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود... کسی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمیخواند بروی برگ گل نوشتم که او را دوست میدارم ولی افسوس... او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند...
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهائیم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویائی و من تنها برای دیدن زیبائی آن چشم تو را در دشتی از تنهائی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را بسوی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟! شاید خطا کردم!! و تو جای آنکه فکر غربت من باشی نمی دانم کجا...تا کی...چرا رفتی؟!! ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت،تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام من را از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید،کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم،ومن در حالتی مابین اشک و تردید وحسرت،کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،ومن در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل،میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
هرگز ما را ادراک آن نیست که دریابیم همه نومیدی های جهان هستی را...اما هر نومیدی فرصتی است تا خود را نزدیک تر سازیم،توان خویشتن را دریابیم و درمی یابیم که می توانیم سامان بخشیم،حتی آن گاه که رویاهایمان در هم می شکند...می توانید ببینید که وقتی رویایی پایان می پذیرد،رویای دیگری جان می گیرد...تا زمانی که می توانید در یاد داشته باشید در زندگی جایی برای خود بیابید...هدف های تازه وضع کنید و بنیادهای تازه تر و استوارتر بنا نهید با آرزوی بهتر از آنچه زندگی عرضه می دارد...با هر نومیدی می توانید بهتر خود را باز شناسید...و با روشنی بیشتری ببینید که چگونه انسانی قدرتمند می شود...
خدایا کفر نمی گویم، پریشانم، چه می خواهی تو از جانم، مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،خداوندا تو مسئولی،خداوندا تو می دانی که ا نسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است... |
About![]()
به نام او ...
Home
|